ای مالک و شهریار هستی
این بنده جفای غم برستی
بردی دل من به سوی معشوق
با دیدۀ دل به حق پرستی
عمرم ز خیال تو گذشته
پیوند دل از غمی گسستی
پروانه صفت به گرد شمعم
ای نور و ضیا کجا نشستی
ما را ز چه از ازل سرشتی
بر من ز چه تار و پود بستی
از بهر من ار صلاح این است
من روح روان دهم ز دستی
ای عشق من ای امید روزم
شب را به سحرگهی شکستی
از نور تو «طیّبی» مصفّا
چون بنده منم خدا تو هستی